Wednesday، July 8، 2009

حرکت از اين بيش شتابان کنيد

حركت از اين بيش شتابان كنيد
ولوله در ولوله باران كنيد
گر رسن دار به مسجد رواست
گنبد بدمنظره ويران كنيد
گر كه خدا راه خودش بسته است
ترك بت و معبد و ايمان كنيد
دل نبود ، عشق شهي بي سر است
فكر سر و مسكن و سامان كنيد
عشق ز انديشة بيداري است
مي به چمن ، ني به دمن ، آن كنيد
غير پرستي نبود راه حق
روزبهان را نه چو سلمان كنيد
سارصفت نعره زنيد از خداي
زخم دل چلچله درمان كنيد
گندم من بي تن من آرد نيست
فكر تن مردم بي نان كنيد
خوشة بي دانة اين كشته را
سفرة پر رزق سليمان كنيد
عيد بگفتا كه بهاران كجاست ؟
سبزة سرمازده پنهان كنيد
ميله نه در شان من و تو بود
فكر فرار از در زندان كنيد
وقت نبرد است ، جدال و ستيز
جان به كف اين كف بي جان كنيد
هرچه كوير است بكاريد تخم
لوت و طبس جنگل گيلان كنيد
طاق ستمكار ز بن بر كنيد
سقف وفا قلعة كرمان كنيد
تيغ دماوند چو مهر نماز
سجدة اين گربة ايران كنيد
========= کاوه

Wednesday، July 1، 2009

البته بيت اولشو چون ميدونستم پذيرفتنش براي خيلي ها سخته تغيير دادم و توي دل خودم نگه مي دارم
======================
ببين که نيست عدالت در اين سرا موجود
جواب مردم ما تيغ و تازيانه نبود
تن تناور ايران من تبر خورده ست
و سوخت کلبه وجدان و راستي شد دود
کهن ديار مرا مست دين چنان سوزاند
که نقش و طاق وطن گشت دود اندود
شرار اهرمن آنسان صفاي خانه گداخت
و رنگ و روي زمان مرا به دود آلود
که سالهاست در اين سينه مي کند پنجه
دمي و بازدمي در هواي دودآلود
خزان که برگ سبز درختانمان دزديد
به زرد آن، قدمش فرش کرده چه زود
همين جماعت مرده که فرش پاي تو اند
به شاخ جنگل ما دوش سبز و شادان بود
شبي که سبزي نام تمامان خشکيد
به غير بغض به بهتم کلام نبود
تمام خط سفيدت سياه خوانده شده ست
به حکم روبه مذهب به دست ديو حسود
همان که ريشه ما زير و رو به تيشه بکرد
به شيوه اي که ز بيخ و ز بن کند نابود
قسم به خاک وطن گر که مرگ من کاريست
ز بود، خود برهانم و پرکشم به نبود
غلام همت آنم که زير چرخ کبود
به رزم خويش فدا کرده پشت و چشم کبود
============ کاوه

Sunday، June 28، 2009

"گرگها خوب بدانند در اين ايل غريب
گر پدر مرد تفنگ پدري هست هنوز
گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند
توي گهواره چوبي پسري هست هنوز
آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان
دل دريايي و چشمان تري هست هنوز"
منسوب به خانم رهنورد
----------------------------------------

گرچه از پنجه گرگان اثري هست هنوز
ليک در غيرت من شور و شري هست هنوز
گرچه هر راه ببستند و به در قفل زدند
با سر سبز و جوان باز دري هست هنوز
گرچه سرخ است زبانها و سرت بر باد است
شور اين قافله برپاست، سري هست هنوز
گرچه دندان شب گرگ به تن رفت فرو
بيش از اين جان تنم دوست تري هست هنوز
وطنم گرچه شغالان به تنت چنگ زدند
چنگ فرياد از اين پرده دري هست هنوز
مادران کودک و سرباز زبس زاييدند
اندر اين جنگل پرزوزه نري هست هنوز
"گرگها خوب بدانند در اين ايل غريب
گر پدر مرد تفنگ پدري هست هنوز
گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند
توي گهواره چوبي پسري هست هنوز
آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان
دل دريايي و چشمان تري هست هنوز"
تا که استاده ام اينجا قبيله امن است
زين سپر، هوش، مگر سينه تري هست هنوز؟
هاي شلاق بزن، مام وطن در سينه ست
ناز بنياد مکن، چون سپري هست هنوز
بار خود بسته، نشستيم در اين کشتي نوح
خارج از جمع زمان کره خري هست هنوز
خوب دريافتم از رقص نمودار شگرف
داستان عبث جن و پري هست هنوز
بهر آن هاله نور اين دل من خنديدست
منتظر باش که شق القمري هست هنوز
چشم نادان شده بي نور و زبانش الکن
ليک ديو دله را گوش کري هست هنوز
کرکسان گرچه نشستند به بام وطنم
کفتر نامه بر خوش خبري هست هنوز
کاوه، آهنگرمان، ديو دغلکار بکشت
رسم آهنگري و دادگري هست هنوز

=== کاوه

Tuesday، March 17، 2009

فرخنده باد نوروز

بازهم خدايگان سرزمينهاي ايراني سيني زرين هفت سوار خوان نوروزي ايرانيان را با دم بهار هرچه رنگين تر، بر سر سفره هاي مردمان اين ديار آوردند.
باز هم ديرکهاي زرين پرتوي مهر، سايه سروري و سرور را در ميان آه وآتش، توانا و استوار برپا کردند تا دوباره و براي چندهزارمين بار دل و ديده فرياد جوانگي سردهند.
اکنون فرخ باد نوروز را با بلندترين فرياد و رساترين بانگ، هم آوا با پيشينيان و گذشتگان، آرش وار به گوشه گوشه مرزهاي ايران بزرگ مي فرستم و دست در دست همه ايرانيان، چه امروزيان و چه هموطنانم در دوردستهاي تاريخ از چين تا روم، دست مي افشانيم و پاي ميکوبيم تا غرش شادي و جشن همه ما از دلمون (بحرين) تا فققاز دوباره به ياد اين پهنه آورد روزگار يکي بودن را و بستري سازد بهار يکي شدن را.

فرخ باد نوروز و فرخنده روزگارتان


پيچيد در هواي لبريز شور خانه
بوي بهار، ايران، نوروز، يک جوانه
روييدن جوانه آهنگ ميهني ساخت
با ما تو هم نفس شو، برخوان تو اين ترانه
برخيز آتشي کن اينجا تهمتني کن
انگار رستمي نيست ديگر در اين زمانه
از زاگرس به البرز خطي کشيده ام من
خواهم کمانگري را از بهر يک فسانه
گم کرده اي خودت را، ايمان و باورت را
اين تپه باستانيست اينجا بزن گمانه
تاري بزن و جامي، نوروز پاک آمد
سرما شکستني شد با آذرين زبانه
يادم تو را فراموش از غصه هاي بر دوش
دل را به تو گشودم تنها به اين بهانه
نوروز سايه افکند بر شهرهاي ميهن
بر سغد و بر سمرقند، بر بلخ و توس و بانه
يک جا هرات بيدار، يک جا خليج هشيار
تنب بزرگ و کوچک، کرکوک، ري، ميانه
بگذشتم از مکافات، بگذاشتم خرافات
بگذار جهل تازي، بگذر ز تازيانه
سينه به سينه نوروز در جان ماست جاري
کوچه به کوچه ديديم اين گوهر يگانه
شايد دوباره با هم گرد وطن نشستيم
در تيسفون به لطف نوروز جاودانه
========================= کاوه مرادي

Monday، March 2، 2009

پيشواز نوروز

کمتر از يک ماه تا نوروز مونده، با اين غزل به به پيشواز نوروز ميرم
-------------------------------------------------------------------------
شوري به سرم دارم تا جاذبه نوروز
مي مانم و مي جنگم با حادثه هر روز
با ماندن و جنگيدن نامم به تو بسپارم
نامي که حلالم باد گر باز شوم پيروز
سندان وطن خواهي از پتک بلا رنجور
دارم گله اي اينک از حاکم مردم سوز
سرخواهي ماران و سرداري آهنگر
خونريزي ضحاک و خونخواهي آهن دوز
چرمي که ز تن کندم ناگاه درفشم شد
در ديده نمايي هست از کاوه و از ديروز
آن چرم ز تن کنده، آن بيرق پاينده
آن بود که پاسم داشت از آتش آهن سوز
من بيرق خشمم را بر جهل علم کردم
افسانه بسازم من، يک قصه پند آموز
پاييز و زمستان است من شاخه خواب آلود
نوروز که مي آيد بيدار شوم امروز
سرزنده و شادابم در جنگ تبرداران
هر زور شکوفانم از ولوله نوروز
از آتش آتشگاه مهري به دلم دارم
از داغ دلم آهيست سرماکش و دشمن سوز
در خاطر ايرانشهر آهنگر پيري بود
کاو زاده شده اينک در يک غزل پرسوز

کاوه مرادي

Sunday، December 14، 2008

یک داستان- گاهی از آسمان نگاه کن- پاره ی یکم

دیگه این دفعه کارو یه سره می کنم.هیچ وقت مثل این بار مصمم نبودم با هر شماره ای که به کنتوردیجیتالی برج آفتابگردون اضافه میشه اراده ی منم قویتر میشه.خاطره ها مثل آوار رو سرم هوار شدن،چشام روی شماره های کنتر گیر کردن4،3،2،پنجو دیگه مثه یه هاله ی تار می بینم.همش هفت سالم بود- دو تا خط خیس رو صورتم حس می کنم- مادر بی چاره ی من! آخه چرا من؟ به خدا خیلی ظلمه. من تازه می خواستم برم مدرسه، تازه می خواستم یاد بگیرم براش بنویسم "مادر دوستت دارم!" و کارت پستال پر از رزهای قرمز و روز تولدش با دست خط خودم بهش هدیه بدم. این اولین و شاید بزرگترین شکست عاطفی زندگی من بود، هیچ تناسبی بین گرسنگی فاجعه و کوچکی طعمه که دل من بود وجود نداشت! یادمه تابستون سال بعد بابام برای اینکه کمتر بهونه گیری کنم یه دوچرخه نارنجی برام خرید، خیلی دوستش داشتم ولی نه اندازه ی مامانم. یه روزبعد از ظهر با چند تا از بچه ها جمع شدیم تو کوچه.7 نفر بودیم با سه تا دوچرخه. رائد گفت بچه ها مسابقه، دو ترک از اینجا تا سر کوچه. گفتیم قبول. من نشستم پشت دوچرخه ام پرستو هم زود پرید پشتمو دو دستی محکم بغلم کرد. رائد تا گفت حرکت شروع کردم به پا زدن. به هیچی فکر نمی کردم مگه برنده شدن. چشامو بستمو فقط پا زدم، یه لحظه چشامو باز کردم که دیدم دست چپم توی گچ رو سینه ام، سرم خیلی درد می کرد چیز زیادی یادم نمیاد فقط یادمه دکترکه دوست صمیمی دوران دبیرستان بابام بود به بابام می گفت:"نگران نباش دیوونه خطر رفع شده ما نگران از کار افتادن سمت راست بدنش بودیم ولی عکسا نشون میدن که نیمکره ی چپش مثه ساعت داره کار می کنه." نگرانی زیاد بابام بابت من نبود از چه جوری گفتن خبر مرگ پرستو به خانواده اش بود. کم کم یه چیزایی یادم می اومد، یه چیزایی مثه صدای پرستو که بهم می گفت یواش تر، پل سیمانی سر کوچه که رد شدن ازش گذشتن از خط پایان بود، صدای شدید ترمز یه ماشین نه دیگه چیزی یادم نمیاد. چهل روز بعد ما از اون محل رفتیم، برای همیشه.

آسانسور طبقه ی نهم می ایسته و درش به آرامی باز میشه. صورتمو با دستم پاک می کنم. یه دختر کوچولوی ناز با یه چادر مشکی روی سرش و یه عروسک خوش گل تو بغلش داخل میشه پشت سرش هم مادرش میاد تو آسانسورو دکمه ای که روش نوشته شده 15 رو فشار میده، آسانسور دوباره راه می افته. همینجوری خیره شده ام به دخترک که یهو می بینم مادرش داره با تعجب نیگام می کنه، منم یه لبخند سرد تحویلش میدم و یه سردترش رو تحویل می گیرم. نگام در امتداد صورت زن تو آیینه سر می خوره ودوباره روی کنتور دیجیتالی سرگرم میشه ...چهار شنبه سوری 12سال پیش بودساعت 6بعدازظهردم بلوک 17شهرک با ناصر ،نگار، یاسمن،نلی ،رضا،اتابک و شهروزقرار گذاشتیم. همه ی بچه ها جمع شده بودیم و یه آتیش تازه دمی درست کرده بودیم همه اومده بودن بجز ناصر برادر بزرگ تر نگار. تازه حرفامون داشت گل می انداخت که با یه صدای مهیب شبیه ترکیدن همه مون با هم برگشتیم و پشت سرمون رو نگاه کردیم......

نویسنده: میلاد

Friday، November 14، 2008

غصه های دنباله دار

می خوام امشب باز دوباره زیر بارون ستاره
بگم از غربت و دوری، بگم از درد هزاره

بگم از زخمه ی داس و بگم از ناله ی گندم
از عطش های کویری، از شکستن سر خم

می خوام امشب باز دوباره بگم از دستای پاره
از ترنج قرمزی که نرسیده سر داره

بگم از تبسم تیغ، بگم از گریه ی لبخند
از هجوم عطر خون و رقص دود و بوی اسپند

بگم از معلم خوب، بگم از باروت و از شط
بگم از شاگرد مردود، بگم از مشقای بد خط

بگم از آگهی روز، ثبت نام تور مکه
بگم از نوزاد نشئه، از صدای ظرف و سکه

بگم از سرمایه ی مرد، قلوه گاه پاره پاره
بگم از جهازی زن، یک بکارت دوباره

گفتم و گفتی و گفتند با کنایه، به اشاره
قصه ی دروازه و در تا ابد ادامه داره

میلاد